یکشنبه, ۰۶ فروردین ۱۳۹۶
» فرهنگی و هنری » ادبیات » داستان کوتاه

ماجرای خواندنی عشق یک نوجوان ۱۶ ساله

ماجرای خواندنی عشق یک نوجوان ۱۶ ساله

محمد بلوری در مطلبی با عنوان «نامه‌های دو ریالی عاشقانه» در روزنامه «ایران» نوشته است: نوجوانی شانزده ‌ساله بودم که دو روز مانده به تحویل سال نو در کوچه‌مان عاشق ملیحه، دختر مرتضی خان باغبان شدم. آن روز از مدرسه برگشتم دیدم مادرم سرگرم چیدن سفره هفت‌سین است. تا پایم ... ادامه مطلب

۰۳ / ۰۱ / ۱۳۹۶

حقوق و خرید عید!

حقوق و خرید عید!

اتوبوس دیر کرده، من خسته‌ام، چشم‌هایم سرخ شده از بی‌خوابی، حوصله ندارم. زن کنار دستی اما تمیز و مرتب است، هر روز می‌بینم اش، همیشه همین قدر مرتب است و لبخند می‌زند. امروز اما انگار توی فکر است. کمی بعد رو می‌کند به من که: «حقوق شما رو هم ... ادامه مطلب

۱۶ / ۱۲ / ۱۳۹۵

آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود

آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و ... ادامه مطلب

۳۰ / ۰۸ / ۱۳۹۵

خدا پشت پنجره ايستاده

خدا پشت پنجره ايستاده

مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش "سارا" ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت .ماني ... ادامه مطلب

۰۸ / ۰۷ / ۱۳۹۵

داستان کوتاه زناشویی / طنز

داستان کوتاه زناشویی / طنز

داستان کوتاه زناشویی به زبان طنز کمی دقیقتر این داستان کوتاه زناشویی را بخواید!   یه خانم رفت خرید... وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید... او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل کنه... سوال کرد: شما همیشه کنترل تلویزیون رو با خودتون حمل می کنید؟ خانم جواب داد: نه، نه همیشه، ... ادامه مطلب

۲۰ / ۰۵ / ۱۳۹۵

داستان جالب نشانه عشق

داستان جالب نشانه عشق

پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!" ادامه مطلب

۲۰ / ۰۹ / ۱۳۹۴

داستان تندباد عشق

داستان تندباد عشق

عقربه‌ها به گذشته برگشتند. به سه سال قبل که پاییز طلایی‌ترین برگش را به سیما هدیه داده بود. آن روز باران عشق او بر تن خسته مسافر کوچکش بارید. با تولد دخترش، سیما احساس کرد پنجره دیگری به رویش گشوده شده و امید همراه با پرتوی خورشید قدم به خانه سوت و کورش گذاشته است. سیما دیوانه‌وار دخترش را دوست داشت و شادی گم‌شده‌اش را در وجود او جست‌وجو می‌کرد. ادامه مطلب

۲۴ / ۰۷ / ۱۳۹۴

من شایستهٔ یک مرد درست حسابی هستم

tabu6-300×229

کمتر پیش می‌آد که کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ؛ تا آخرش. آقای س. را از لحظهٔ اول اون جوری خواستم. همه چیزش،‌‌ همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی‌میلی‌اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانهٔ کلماتش و حتی بی‌رحمی‌اش. ادامه مطلب

۲۷ / ۰۴ / ۱۳۹۳

داستان غم انگیز پسرک آدامس فروش

داستان غم انگیز پسرک آدامس فروش

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم یه پسر ۵ ۶ ساله امد گفت عمو یه ادامس میخری گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم گفت باشه نشست بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی گفتم تو فضای مجازی میگردم گفت اون دیگه چیه عمو خواستم جوابی ... ادامه مطلب

۲۶ / ۰۴ / ۱۳۹۳

حکایتهای ملانصرالدین

داستان غم انگیز پسرک آدامس فروش

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ... ادامه مطلب

۲۰ / ۰۳ / ۱۳۹۳
Page 1 of 41234