پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵
»   داستان کوتاه  »   داستان کوتاه زناشویی / طنز
134 بازدید
۲۰ مرداد ۱۳۹۵ , ساعت ۱۲:۵۸
داستان کوتاه زناشویی / طنز

داستان کوتاه زناشویی / طنز

یه خانم رفت خرید وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید

داستان کوتاه زناشویی به زبان طنز

کمی دقیقتر این داستان کوتاه زناشویی را بخواید!

 

یه خانم رفت خرید…
وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید…

او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل کنه…
سوال کرد:
شما همیشه کنترل تلویزیون رو با خودتون حمل می کنید؟

خانم جواب داد:
نه، نه همیشه، اما شوهرم نپذیرفت امروز برای خرید منو همراهی کنه…!!!

نکته اخلاقی:
همسرتون را همراهی کنید.

داستان ادامه دارد…..

مغازه دار میخنده و همه ی اقلامی را که خانم خریداری کرده بود ازش پس می گیره…

خانم از این عمل شوکه شد و ازمغازه دار پرسید که چکار میکنه؟

مغازه دارگفت:
شوهرتون کارت اعتباری شمارو مسدود کرده…

نکته اخلاقی:
به سرگرمی های شوهرتون احترام بگذارید…

داستان ادامه دارد…..

خانم کارت اعتباری شوهرش رو که کف رفته بود از کیفش بیرون آورد (متاسفانه شوهرش کارت خودشو مسدود نکرده بود)…

نکته اخلاقی:
قدرت همسر را دست کم نگیرید…

باز هم ادامه دارد…..

وقتی خواست از کارت همسرش استفاده کند دستگاه از او خواست تا کدی را که به موبایل همسرش ارسال شده است را وارد کند…

نکته اخلاقی:
وقتی مردان در حال شکست هستند ماشین ها از آنها حفاظت میکنند…

همچنان ادامه دارد…..

وقتی خانم با ناراحتی قصد بازگشت به سمت خانه را داشت یک مسیج از موبایل همسرش برایش آمد که کد را برایش فرستاده بود…

سرانجام او اقلام را خرید و با خوشحالی به خانه برگشت…

نکته اخلاقی:
در باره مردان چه فکری می کنید…!!!

 

بازیگران ترکیه ای

آخرین مطالب این بخش داستان کوتاه

آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر ...
خدا پشت پنجره ايستاده
مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش "سارا" ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير ...
داستان جالب نشانه عشق
پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
داستان تندباد عشق
عقربه‌ها به گذشته برگشتند. به سه سال قبل که پاییز طلایی‌ترین برگش را به سیما هدیه داده بود. آن روز باران عشق او بر تن خسته مسافر کوچکش بارید. با تولد دخترش، سیما احساس کرد پنجره دیگری به رویش گشوده شده و امید همراه با پرتوی خورشید قدم به خانه سوت و کورش گذاشته است. سیما دیوانه‌وار دخترش را دوست داشت و شادی گم‌شده‌اش را در وجود او جست‌وجو می‌کرد.
tabu6-300×229
کمتر پیش می‌آد که کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ؛ تا آخرش. آقای س. را از لحظهٔ اول اون جوری خواستم. همه چیزش،‌‌ همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی‌میلی‌اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانهٔ کلماتش و حتی بی‌رحمی‌اش.

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  • کمی حرف و ترانه گوش کنید

  • مطالب پیشنهادی

  • دانلود آهنگ جدید بابک جهانبخش به نام روزهای ابری دانلود آهنگ جدید سعید شهروز به نام تو اشتباه بودی دانلود آهنگ جدید مجید خراطها به نام عشق دانلود آهنگ جدید مسعود سعیدی به نام بمیرم برات دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام نوازش
    ویدئوهای منتخب
  • دسترسی سریع