سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵
»   اخبار برگزیده, اخبار حوادث واقعی  »   داستان دردناک دختر 16 ساله که ازخانه فرار کرد و به قبرستان پناه برد
398 بازدید
۹ خرداد ۱۳۹۴ , ساعت ۸:۰۶
دختر فراری

داستان دردناک دختر 16 ساله که ازخانه فرار کرد و به قبرستان پناه برد

از خانه فرار کرد در حالی که نمی‌دانست چه مقصدی دارد، در خیابان می دوید و از ترس دائم پشت سرش را نگاه می‌کند، نکند کسی دنبالش کرده باشد . . .

به گزارش ملکانه، از خانه فرار کرد در حالی که نمی‌دانست چه مقصدی دارد، در خیابان می‌دوید و از ترس دائم پشت سرش را نگاه می‌کند، نکند کسی دنبالش کرده باشد، آنقدر دوید تا کم کم خسته شد، پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشتند، وارد کوچه ای خلوت شد، نفس نفس می‌زد از کنار دیوار خیابان را نگاه می گرد، خیالش راحت شده بود که کسی تعقیبش نمی کند.

هوا رو به تاریکی و سوز در حال وزیدن بود، دختر 16 ساله نمی‌دانست کجا باید برود و چکار باید بکند، در کنار تمامی این مشکلاتش، گرسنگی امانش را بریده بود، نه پولی داشت که نانی بخرد و نه جراتی که بتواند دزدی کند و شکمش را سیر کند.

مجبور شد کنار خیابان و سطل های زباله دنبال غذا بگردد، آنقدر نگاهش به زمین بود که نفهمید به نزدیکی قبرستانی در یکی از شهرستان‌های غرب کشور رسیده است. معلوم نبود در ذهنش چه می گذشت ولی تصمیم گرفت شب را در قبرستان بگذراند.

زمین سرد بود و دختر 16 ساله هم نه پتویی داشت و نه زیراندازی که بتواند شب را به راحتی سر بر بالین بگذارد، سرانجام کارتن مقوایی پیدا کرد، دور خودش پیچید و پس از چند دقیقه از شدت خستگی به خواب رفت.

قبل از طلوع آفتاب از ترس بیدار شد، دور و اطرافش را نگاه می‌کرد و هر لحظه منتظر ارواحی بود که بیاید و او را قبض روح کنند، ولی فقط صدای بادی در قبرستان حکم فرمایی می کرد که لابه لای درختان می پیچید و قبرهایی که خاک رویشان را گرفته بود.

تا زمان طلوع خورشید دیگر خواب به چشمم نیامد، صبح که شد به راه افتاد بین خیابان ها تا لقمه نانی پیدا کند و بخورد ولی چیزی نیافت تا اینکه به نانوایی التماس کرد که قرص نانی به او بدهد و به این طریق کمی فرط گرسنگی اش را برطرف کرد.

ساعت ها در خیابان ها قدم می‌زد و دیشب را در ذهنش مرور می کرد که چطور با قابلمه بر سر نامادری اش که در حال کتک زدن برادر کوچکتر بود زد و به یاد می آورد، خون از سر آن زن (نامادری) جاری شد و او به زمین افتاد و دیگر تکان نخورد.

از سویی به خاطرش می آمد که بعد از طلاق پدر و مادرش، نامادری اش چه بلاهایی سر آنان آورده و هر شب از پدرش می خواست، تا او و برادرش را از خانه بیرون کند، چراکه از آن ها خوشش نمی‌آمد.

اما با تمام این فکرها نمی‌خواست نامادری اش بمیرد و او به عنوان قاتل به زندان روانه شود و روز شمار چوبه دار باشد تا جانش به آسمان پر بکشد، به خاطر همین هر لحظه برای سلامتی نامادری‌اش دعا می کرد و بی خبر بود از اینکه او از بیمارستان مرخص و الان در خانه است.

در همین فکرها بود که با شنیدن صدای اذان متوجه تاریک شدن هوا شد، جایی را برای خوابیدن نداشت، مجبور شد دوباره به همان قبرستان برگردد. دختر 16 ساله به قبرستان رسید و در حال درست کردن جای خوابش بود که با صدای پسری بازگشت، اول فکر کرد مزاحم است، مثل همان چند نفری که در طول روز برایش مشکلاتی را به وجود آورده بودند، آمد فرار کند ولی وقتی نگاهش به صورت پسر افتاد دید که سنش زیاد نیست و تقریبا هم سن و سال هستند.

پسر جوان اسمش را پرسید و اینکه از کجا آمده و آنجا چه می کند، دختر فراری هم همه چیز را برایش تعریف کرد، از اینکه زندگی خوبی داشتند که مادرش متوجه شد پدرش با زن دیگری ازدواج کرده است، به خاطر همین درخواست طلاق داد و دایی و پدربزرگش هم دائم پدرش را تهدید می کردند که اگر پدرم، مادرم را طلاق ندهد، او را خواهند کشت و به خاطر همین پدرم راضی به طلاق مادرم شد و سپس نامادری‌ام به خانه آمد و از همان روز اول ضرب و شتم هایش شروع شد . . .

ساعت ها با هم درد و دل کردند و پسر هم از زندگی اش گفت از اینکه مادر و پدرش از یکدیگر طلاق گرفته اند و الان با پدرش زندگی می کند و مادرش به روستا نزد پدرش رفته است.

سرانجام پسر به دختر 16 ساله گفت که پدرش چند روزی از شهر رفته است و او میتواند برای مدتی پیش او بماند. پسر رو به دختر جوان گفت: ما در خانه همه چیز برای خوردن داریم و رختواب گرمی نیز برای خوابیدن وجود دارد.

دختر که دیگر نمی خواست مثل شب گذشته اذیت شود و تا صبح صد بار بیمرد و زنده شود، قبول کرد تا با پسر نوجوان برود. همانطور که پسر نوجوان گفته بود، در خانه شان همه چیز بود و به جز آنان نیز هیچ کسی نبود، دختر کمی خیالش راحت شد.

در نیمه های شب با دیدن برنامه های ماهواره دختر و پسر با یکدیگر رابطه نامشروع برقرار کردند و سپس دختر جوان که متوجه تباهی زندگی‌اش شده بود، از خانه آن پسر فرار کرد و به پیش یکی از اقوامشان رفت. تقریبا دو ماه را در آنجا سپری کرد تا اینکه دچار حالت تهوع شد و وقتی به پزشک مراجعه کرد، فهمید که باردار است.

دختر 16 ساله می گفت: به مادرم اطلاع دادند که چه بلایی سرم آمده است، او نیز سریع خودش را پیش من رساند و در حالی که اشک می ریخت مرا در آغوش گرفت،ولی حیف چون زندگی من را به تباهی کشیده بود و من قربانی اشتباه پدرم ، غرور و حماقت های مادرم شده بودم.

 

آخرین مطالب این بخش اخبار برگزیده  , اخبار حوادث واقعی

تصادف دو قطار مسافربری در شاهرود/ تعدادی کشته و زخمی شدند
بامداد جمعه برخورد دو قطار در ایستگاه هفت خوان شاهرود، تعدادی کشته و مجروح برجا گذاشت. برای امداد رسانی به حادثه دیدگان ،نیروهای ااورژانس و هلال احمر به محل اعزام شده اند.هنوز از تعداد کشته و ...
تصادف دو قطار مسافربری در شاهرود/ تعدادی کشته و زخمی شدند
همشهری نوشت:روز 15دی‌ماه سال93 جسد مرد جوانی در یکی از خیابان‌های سرآسیاب ملارد کشف شد. هرچند بر بدن متوفی آثار هیچ جراحتی وجود نداشت اما شواهد نشان می‌داد او در محل دیگری فوت و جسدش ...
کار وقیحانه تازه داماد با دوست صمیمی زنش در خلوتگاه
این دختر 2 روز گمشده بود تا اینکه با اوضاع و احوال آشفته و به هم ریخته ای خود را به پلیس Police رساند. اواخر تابستان سال 93 بود که دختری ادعای هولناکی کرد و گفت ...
انفجار مهیب در تبریز
صدای یک انفجار مهیب در تبریز، مردم وحشت زده را به خیابان ها روانه کرد. به گزارش گروه حوادث خبرگزاری برنا، صدای یک انفجار مهیب در تبریز که دقایقی قبل رخ داد باعث شد مردم وحشت ...
بابک زنجانی از وزیر نفت شکایت کرد
رسول کوهپایه‌زاده  اظهار داشت: موکل از زندان علیه وزیر نفت تحت عنوان افترا و نشر اکاذیب شکایت کرده است.   وی ادامه داد: این شکایت به صحبت‌های وزیر نفت برمی‌گردد که 23 مهر سال گذشته گفته بود، ...

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  • کمی حرف و ترانه گوش کنید

  • مطالب پیشنهادی

  • دانلود آهنگ جدید بابک جهانبخش به نام روزهای ابری دانلود آهنگ جدید سعید شهروز به نام تو اشتباه بودی دانلود آهنگ جدید مجید خراطها به نام عشق دانلود آهنگ جدید مسعود سعیدی به نام بمیرم برات دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام نوازش
    ویدئوهای منتخب
  • دسترسی سریع