پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵
»   داستان کوتاه  »   داستان تندباد عشق
96 بازدید
۲۴ مهر ۱۳۹۴ , ساعت ۱۲:۴۲
داستان تندباد عشق

داستان تندباد عشق

عقربه‌ها به گذشته برگشتند. به سه سال قبل که پاییز طلایی‌ترین برگش را به سیما هدیه داده بود. آن روز باران عشق او بر تن خسته مسافر کوچکش بارید. با تولد دخترش، سیما احساس کرد پنجره دیگری به رویش گشوده شده و امید همراه با پرتوی خورشید قدم به خانه سوت و کورش گذاشته است. سیما دیوانه‌وار دخترش را دوست داشت و شادی گم‌شده‌اش را در وجود او جست‌وجو می‌کرد.


به ازدواجش با داوود اندیشید. به او که بذر ناامیدی را در دلش کاشته بود. خوب به خاطر داشت که وقتی از مدرسه برمی‌گشت، داوود شعرهای عاشقانه‌ای را برایش زمزمه می‌کرد. دیگر به دیدن داوود عادت کرده بود و این جوان مزاحم نخستین مردی بود که توانست به دنیای خصوصی سیما سرک بکشد.
به این فکر کرد که اگر این مرد به ظاهر خوش‌قیافه، اما بداخلاق را ندیده بود، زندگی‌اش خیلی متفاوت‌تر از امروز بود. به حماقت خود فکر کرد و به روزی که با اصرار و اشک‌ریزان از خانواده‌اش خواست با ازدواج‌شان موافقت کنند.
– دخترم، او هنوز شغل ثابتی ندارد. این عشق آینده‌ات را به نابودی می‌کشاند.
سیما از این حرف مادر رنجید. شاید با داوود آسایشی در کار نبود و شاید همه زندگی‌شان با سختی و رنج همراه می‌شد؛ اما سیما قدرت عشق را بالاتر از آن می‌دانست که نتواند بر این سختی‌ها غلبه کند. او تصمیم گرفت به استقبال همه سختی‌ها برود.
– مادر، من از بهترین امکانات زندگی بهره برده‌ام. از زندگی دیگر چیزی نمی‌خواهم و آرزویی ندارم به جز رسیدن به آن که دوستش دارم.
– اما مقدمات سفر و ادامه تحصیل تو در خارج فراهم شده. نباید این شانس بزرگ را از دست بدهی. داوود خانه و پولی ندارد و تو باید مثل عروس دیگرشان در اتاقی در خانه پدرش زندگی کنی.
– من حتی حاضرم با او زیر یک چادر هم زندگی کنم. ما با هم زندگی‌مان را می‌سازیم.
قصه شوریدگی سیما و علاقه دیوانه‌وارش به پسری تنگدست خیلی زود سر زبان‌ها افتاد. مدتی بعد هم او خود را در لباس سپید عروسی و کنار مرد دلخواهش دید.
سیما خیلی زودتر از آنچه دیگران منتظرش بودند، از رفتارهای داوود به تنگ آمد. زندگی‌شان در یک اتاق کوچک و در فقر می‌گذشت. داوود هنوز عادت داشت سر چهارراه بایستد و برای دخترانی که از مدرسه می‌آمدند، دام پهن کند. سیما دیگر او را در هیبت ابلیس می‌دید. شوهرش شب‌ها دیر به خانه می‌آمد و تن به کار هم نمی‌داد. او زمانی که متوجه شد شوهرش مردی خوشگذران و تنوع‌طلب است، تصمیم به جدایی گرفت. اما در آخرین لحظه جواب آزمایش بارداری او را در مسیر دیگری قرار داد. سیما تسلیم واقعیت شد و در شب‌های بلند انتظار و روزهای سرد تکرار نشست تا گل نیلوفرش شکوفا شد. اما به‌رغم خوش‌خیالی‌هایش، سحر، دخترش هم هیچ تأثیری بر رفتار و روحیات داوود نگذاشت. داوود تنها مدتی کوتاه به سحر توجهی مختصر نشان ‌داد؛ اما بعد از مدتی با فرزندش هم رابطه‌ای برقرار نکرد و با او رفتار سردی داشت.
از وقتی پدر و مادر سیما راهی کانادا شدند، او بیش از پیش خود را غمگین و تنها می‌دید. تنها و تهی مثل سبویی شکسته. زن جوان تصمیم به جدایی گرفته بود. مهریه، جهیزینه و نفقه‌اش را بخشید و داوود پذیرفت سرپرستی دخترشان را تا سن 18 سالگی به او بسپارد. سیما بار سفر بست و با رضایت‌نامه‌ای که از شوهرش گرفت، دختر سه ساله‌اش را به کانادا برد.
زن جوان در مسیر طولانی سفر یک بار دیگر آرزوهای بربادرفته و خواب‌های بی‌تعبیرش را با خود مرور ‌کرد. دیگر خود را با خانه و کوچه و حتی با خود بیگانه می‌دید. با این حال، در دلش طلوع دیگری را آرزو کرد. تنها به این فکر می‌کرد که چه محبتی می‌تواند نثار دخترش کند. او شجاعانه مسئولیت را پذیرفت و همین شجاعت و جسارت محبوبیت او را بیشتر کرد. در کنار پدر و مادرش آرامش از دست رفته خود را بازیافت.

سیما با شنیدن این حکم جان دوباره‌ای گرفت. دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که دانه‌های اشک از چشمانش جاری بود، به آفتاب دوباره سلام کرد. این نخستین روزی بود که باد تند در خانه سیما نمی‌وزید

5 سال از سفر سیما می‌گذشت که تصمیم گرفت گذشته تلخ و ازدواج سیاه خود را به کلی فراموش کند. او قصد داشت ازدواج کند؛ اما قلبش حادثه‌ای را گواهی می‌داد. احضاریه‌ای از دادگاه ایران به دستش رسید. داوود پس از این چند سال تازه یادش آمده بود که دختری دارد و تقاضای استرداد دخترش را کرده بود. چند روز بعد هم نامه‌ای از او به دست سیما رسید. انگار مزاحمت‌های او پایان نداشت. داوود پس از اطلاع از ماجرای ازدواج مجدد سیما تصمیم گرفته بود دخترش را پس بگیرد. سیما احساس ضعف می‌کرد. از روزی که نامه داوود به دستش رسیده بود، دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشت. به وکیل خود تأکید کرد تا به هر شکل ممکن جلوی سوءاستفاده‌های احتمالی شوهر سابقش را بگیرد.
سیما می‌دانست دخترش که با بهترین امکانات درس می‌خواند و به درستی هم قادر به فارسی صحبت کردن نیست و هیچ شناخت و خاطره‌ای از پدرش و خانواده او ندارد، در صورت بازگشت به زادگاهش دچار مشکلات شدیدی خواهد شد. او به نیازهای عاطفی دخترش می‌اندیشید و دلش نمی‌خواست آرامش او دستخوش نیرنگ‌های شوهر سابقش شود. روز دادگاه نزدیک شد. سیما از فکر حادثه‌ای می‌لرزید. غم‌زده و دلتنگ آرزو می‌کرد قاضی با بلندنظری به پرونده رسیدگی کند؛ اما حکم دادگاه تن سیما را لرزاند. دخترش هشت ساله بود و قانوناً پس از هفت سالگی باید با پدرش زندگی می‌کرد. از طرفی، هنوز 9 سال هم نداشت تا خودش بتواند مسیر آینده زندگی‌اش را انتخاب کند. سرانجام دادگاه خانواده حکم به استرداد دختر هشت ساله به پدرش داد. عرق سردی روی پیشانی سیما نشست. او بار دیگر در خود شکست و احساس ‌کرد مرگ همین است.
«می‌توانیم به رأی اعتراض کنیم تا دادگاه تجدیدنظر پرونده را مورد بررسی نهایی قرار دهد؛ این جمله وکیل جان تازه‌ای در کالبد بی‌جان سیما دمید.
انتظار رسیدگی به پرونده در این دادگاه عالی برای سیما زجرآور بود. آرامش او از بین رفته و دلشوره و اضطراب جای آن را گرفته بود. دائم از خود می‌پرسید چه بر سر او و دخترش خواهد آمد. سیما دخترش را تنها از خدا می‌خواست.
انتظارها به پایان رسید و سرانجام سه قاضی تجدیدنظر با بررسی پرونده وارد شور شدند و حکم دادند. رئیس دادگاه قلم برداشت و نوشت:
«صرف‌نظر از اشکالات اجرایی رأی دادگاه که مشخص نیست در کشور کانادا به اجرا درآید و از سوی دیگر، به دلیل این که موضوع حضانت مطابق قوانین ایران با الهام از موازین شرعی است، بنابراین قابل تغییر و معامله نیست. از سوی دیگر، حضانت در واقع ولایت موقت است برای مادر و مطابق مقررات ماده واحده اصلاحی ماده 1169 قانون مدنی تا سن هفت سالگی برای مادر حق است و بعد از آن باید مصلحت طفل در نظر گرفته شده و به یکی از والدین واگذار و تحویل شود. این که زن ازدواج مجدد کرده است را نمی‌توان دلیلی بر عدم شایستگی مادر در نگهداری فرزندش دانست. چرا که زن فرد آزادی است که حق ازدواج دارد و… بنابراین، دادنامه صادره از سوی دادگاه خانواده مطابق مصلحت دختربچه نیست و با نقض این حکم درخواست پدر مردود اعلام می‌شود».
سیما با شنیدن این حکم جان دوباره‌ای گرفت. دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که دانه‌های اشک از چشمانش جاری بود، به آفتاب دوباره سلام کرد. این نخستین روزی بود که باد تند در خانه سیما نمی‌وزید.

آخرین مطالب این بخش داستان کوتاه

آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر ...
خدا پشت پنجره ايستاده
مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش "سارا" ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير ...
داستان کوتاه زناشویی / طنز
داستان کوتاه زناشویی به زبان طنز کمی دقیقتر این داستان کوتاه زناشویی را بخواید!   یه خانم رفت خرید... وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید... او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل ...
داستان جالب نشانه عشق
پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
tabu6-300×229
کمتر پیش می‌آد که کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ؛ تا آخرش. آقای س. را از لحظهٔ اول اون جوری خواستم. همه چیزش،‌‌ همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی‌میلی‌اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانهٔ کلماتش و حتی بی‌رحمی‌اش.

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  • کمی حرف و ترانه گوش کنید

  • مطالب پیشنهادی

  • دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده به نام عشقم این روزا دانلود آهنگ حامد همایون به نام به چتر خیس دانلود موزیک ویدیو مهدی احمدوند به نام دیوونه دانلود آهنگ جدید محسن یگانه به نام وابستگی صادق آزمند در مسابقه “O Ses Turkiye” همه را شوکه کرد
    ویدئوهای منتخب
  • دسترسی سریع