پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵
»   داستان کوتاه  »   خدا پشت پنجره ايستاده
35 بازدید
۸ مهر ۱۳۹۵ , ساعت ۱۲:۴۸
خدا پشت پنجره ايستاده

خدا پشت پنجره ايستاده

من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سارا اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!

مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش “سارا” ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت .

ماني وحشت زده شد…

لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد.

وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ولي حرفي نزد !

مادربزرگ به سارا گفت ” توي شستن ظرفها کمکم کن”

ولي سارا گفت: ” مامان بزرگ مانی بهم گفته که خودش ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمکت کنه” و زير لبي به مانی گفت: ” اردکه رو يادت مياد؟” …

مانی ظرفا رو شست …

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت : ” متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سارا نیاز دارم”

سارا لبخندي زد و گفت: “نگران نباشيد چونکه مانی به من گفته خودش ميخواد کمکت کنه” و زير لبي به ماني گفت: ” اردکه رو يادت مياد؟”

اون روز سارا رفت ماهيگيري و مانی تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و ماني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سارا رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد.

مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:” عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سارا اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!”

و اما …

گذشته شما هرچي که باشه،

هرکاري که کرده باشيم..

هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و…) هرچي که هست…

بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده.

همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده.

اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده…

فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!

بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه.

هميشه به خاطر داشته باشيد:

خدا پشت پنجره ايستاده

بازیگران ترکیه ای

آخرین مطالب این بخش داستان کوتاه

آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر ...
داستان کوتاه زناشویی / طنز
داستان کوتاه زناشویی به زبان طنز کمی دقیقتر این داستان کوتاه زناشویی را بخواید!   یه خانم رفت خرید... وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید... او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل ...
داستان جالب نشانه عشق
پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
داستان تندباد عشق
عقربه‌ها به گذشته برگشتند. به سه سال قبل که پاییز طلایی‌ترین برگش را به سیما هدیه داده بود. آن روز باران عشق او بر تن خسته مسافر کوچکش بارید. با تولد دخترش، سیما احساس کرد پنجره دیگری به رویش گشوده شده و امید همراه با پرتوی خورشید قدم به خانه سوت و کورش گذاشته است. سیما دیوانه‌وار دخترش را دوست داشت و شادی گم‌شده‌اش را در وجود او جست‌وجو می‌کرد.
tabu6-300×229
کمتر پیش می‌آد که کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ؛ تا آخرش. آقای س. را از لحظهٔ اول اون جوری خواستم. همه چیزش،‌‌ همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی‌میلی‌اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانهٔ کلماتش و حتی بی‌رحمی‌اش.

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  • کمی حرف و ترانه گوش کنید

  • مطالب پیشنهادی

  • دانلود آهنگ جدید بابک جهانبخش به نام روزهای ابری دانلود آهنگ جدید سعید شهروز به نام تو اشتباه بودی دانلود آهنگ جدید مجید خراطها به نام عشق دانلود آهنگ جدید مسعود سعیدی به نام بمیرم برات دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام نوازش
    ویدئوهای منتخب
  • دسترسی سریع