»   داستان کوتاه  »   گنجشکی که تنها خدا را داشت
۳ خرداد ۱۳۹۳ , ساعت ۱۴:۰۰

گنجشکی که تنها خدا را داشت

در مرغزاری گنجشک تنهایی بر شاخه درختی لانه داشت. گنجشک هر روز با خدا راز و نیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این راز و نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد. از فردای آن، روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت!

در مرغزاری گنجشک تنهایی بر شاخه درختی لانه داشت. گنجشک هر روز با خدا راز و نیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این راز و نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد. از فردای آن، روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار با تبسمی به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من گوشی برای غصه هایش و قلبی برای دردهایش هستم.

سر انجام  روزی گنجشک روی شاخه ای رو به آسمان نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما، گنجشک هیچ نگفت. پس، خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟… و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد…

آخرین مطالب این بخش داستان کوتاه

محمد بلوری در مطلبی با عنوان «نامه‌های دو ریالی عاشقانه» در روزنامه «ایران» نوشته است: نوجوانی شانزده ‌ساله بودم که دو روز مانده به تحویل سال نو در کوچه‌مان عاشق ملیحه، دختر مرتضی خان باغبان شدم. آن روز از مدرسه...
اتوبوس دیر کرده، من خسته‌ام، چشم‌هایم سرخ شده از بی‌خوابی، حوصله ندارم. زن کنار دستی اما تمیز و مرتب است، هر روز می‌بینم اش، همیشه همین قدر مرتب است و لبخند می‌زند. امروز اما انگار توی فکر است. کمی بعد...
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد. یک...
مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش "سارا" ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش...

یک دیدگاه برای گنجشکی که تنها خدا را داشت

  1. رویا
    0

    خیلی زیبا بود ممنون


  • کاور Carol of the Bells جدیدترین اثر تیلور دیویس

    کاور Carol of the Bells جدیدترین اثر تیلور دیویس

    دانلود آهنگ جدید مجید خراطها بنام بی رحمی دانلود آهنگ جدید حامد محضرنیا بنام شب یلدا دانلود آهنگ جدید امیر ایکس 2 بنام مغرور دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی به نام قدم بزن
    جدیدترین ترانه ها
  • آخرین مطالب