جمعه, ۰۴ فروردین ۱۳۹۶
»   داستان کوتاه  »   خدا پشت پنجره ايستاده
50 بازدید
۸ مهر ۱۳۹۵ , ساعت ۱۲:۴۸
خدا پشت پنجره ايستاده

خدا پشت پنجره ايستاده

من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سارا اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!

مانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش “سارا” ،براي ديدن پدربزرگ و مادربزگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به مانی داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي مانی به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت .

ماني وحشت زده شد…

لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد.

وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ولي حرفي نزد !

مادربزرگ به سارا گفت ” توي شستن ظرفها کمکم کن”

ولي سارا گفت: ” مامان بزرگ مانی بهم گفته که خودش ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمکت کنه” و زير لبي به مانی گفت: ” اردکه رو يادت مياد؟” …

مانی ظرفا رو شست …

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت : ” متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سارا نیاز دارم”

سارا لبخندي زد و گفت: “نگران نباشيد چونکه مانی به من گفته خودش ميخواد کمکت کنه” و زير لبي به ماني گفت: ” اردکه رو يادت مياد؟”

اون روز سارا رفت ماهيگيري و مانی تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و ماني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سارا رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد.

مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:” عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سارا اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!”

و اما …

گذشته شما هرچي که باشه،

هرکاري که کرده باشيم..

هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و…) هرچي که هست…

بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده.

همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده.

اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده…

فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!

بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه.

هميشه به خاطر داشته باشيد:

خدا پشت پنجره ايستاده

آخرین مطالب این بخش داستان کوتاه

ماجرای خواندنی عشق یک نوجوان ۱۶ ساله
محمد بلوری در مطلبی با عنوان «نامه‌های دو ریالی عاشقانه» در روزنامه «ایران» نوشته است: نوجوانی شانزده ‌ساله بودم که دو روز مانده به تحویل سال نو در کوچه‌مان عاشق ملیحه، دختر مرتضی خان باغبان ...
حقوق و خرید عید!
اتوبوس دیر کرده، من خسته‌ام، چشم‌هایم سرخ شده از بی‌خوابی، حوصله ندارم. زن کنار دستی اما تمیز و مرتب است، هر روز می‌بینم اش، همیشه همین قدر مرتب است و لبخند می‌زند. امروز اما ...
آهنگری که تصمیم گرفت پرهیزگار شود
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر ...
داستان کوتاه زناشویی / طنز
داستان کوتاه زناشویی به زبان طنز کمی دقیقتر این داستان کوتاه زناشویی را بخواید!   یه خانم رفت خرید... وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید... او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل ...

ارسال پاسخ یا نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


  • مطالب مرتبط

  • دانلود آهنگ جدید فرزاد فرزین به نام نگاه تو دانلود آهنگ جدید یاس به نام سرکوب دانلود آهنگ جدید بابک جهانبخش به نام بوی عیدی دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده به نام سال نو دانلود آهنگ جدید پویا سالکی به نام درگیره دلت
    جدیدترین ترانه ها
  • مطالب اخیر




  • دسترسی سریع