»   اخبار حوادث واقعی  »   خبری که آتش به جان می زند!
۲۵ فروردین ۱۳۹۵ , ساعت ۸:۰۰

خبری که آتش به جان می زند!

مي خواهم برای شما ماجرایی بنویسم که نمي دانم تحمل خواندنش را داريد يا نه!… هر روز صبح، پس از نيايش و توكل بر يزدان پاك و خروج از خانه، درچند قدمي يك ايستگاه اتوبوس، پسري نوزده ساله را مي ديدم كه به ديوار ترک خورده خيابان تكيه مي داد و با نگاه خود، به گوشه اي از فضا خيره مي شد؛ نگاهي كه حال و هواي ديگري داشت و شباهتي به نگاه اكنون پدرش نداشت؛ نگاهی كه زيبا بود، اما به معصوميت نگاه پدر و پدر بزرگش نبود…

هر روز صبح، چند لحظه بعد ازحضور آن پسر جوان، دختري هجده ساله، با ده قدم فاصله از او، به نرده كنارخيابان تكيه مي داد و لبخند مي زد؛ لبخندي كه از جنس لبخند مادرش نبود و رنگ و بوي ديگري داشت؛ لبخندي كه زيبا بود، اما به گرمي و شفافيت و سلامت لبخند مادر و مادر بزرگش نبود.

***

اگر شما تحمل خواندن ادامه مطلب را داريد، من هم جرات نوشتن اش را دارم!…

چند روزي بود كه ايستگاه اتوبوس خلوت بود و من در نگراني به سر مي بردم. ديگر از حضور آن نگاه صبحگاهي و آن دو جوان شهرم اثري نبود و من ناخودآگاه به دستبندي فكر مي كردم كه شايد بر دست هاي آن ها قفل شده باشد… من از ديدن دستبند بر دست جوانان و نوجوانان اين ديار، غمگين مي شوم و ضربان قلبم شدت مي گيرد…

مدتی بعد، باز هم آنها را ديدم؛ اين بار نه درچند قدمي ايستگاه اتوبوس؛ درچهار کوچه بالاتر ازكوچه مان؛ نزديك به كلبه اي ويران و در چهار قدمي يكديگر؛ آن ها جاي دنج تري را يافته بودند تا به هم لبخند بزنند و…

***

این بار اگر شما هم جرات خواندن ادامه ماجرا را دارید، من نیز تحمل و قدرت نوشتن قسمت بعدی را دارم!…

روزها مي گذشت و باز همچون گذشته، من بودم و ايستگاه اتوبوسي كه مرا به سوی خود فرا مي خواند… و اما باز هم از دختر و پسر هجده و نوزده ساله محله ما، خبري نبود؛ آن دو، باز هم ناپدید شدند… يعني آن ها چه شده اند و اين بار به كجا پناه برده اند؟

من در نيايش و دعاي صبحگاهي و بر سجاده سبز خدا، از آن يكتا خالق مهربان، عاجزانه مي خواهم كه حافظ همه فرزندان سرزمينم باشد و آنان را از گرفتاري هاي روزگار…

***

چند روز قبل، پس از بازگشت از سفر و ماموريت كاري، در ترمينال مسافربري شهر، در دست يكي از شهروندان صفحه ای از یک روزنامه را ديدم و ناگهان وحشت زده برخود لرزيدم؛ درصفحه حوادث، درمقابل ديدگانم، عكسي از دختر و پسر آشنایی دیده مي شد كه دستبند به دست داشتند. ناباورانه و به سختی به خبر و تیتر بزرگ روزنامه چشم دوختم و به یکباره همه وجودم آتش گرفت:

” قتل دردناك مادري توسط پسر و دختري نوزده و هجده ساله؛ مادری که مخالف ارتباط و دوستی خیابانی پسرش با…”

***

آيا شما هرروز صبح، درچند قدمي يك ايستگاه اتوبوس، پسري نوزده ساله را نمي ديديد كه به ديوار ترک خورده خيابان تكيه مي داد و با نگاه خود، به گوشه اي از فضا خيره مي شد؛ نگاهي كه حال و هواي ديگري داشت و شباهتي به نگاه اكنون پدرش نداشت؛ همان نگاهي كه زيبا بود، اما به معصوميت نگاه پدر و پدر بزرگش نبود…

آيا آن جوان را به خاطر مي آوريد؟… لازم نيست بگوييد كه او را نمي شناسيد!… خوب فكر كنيد؛ شايد شما هم آن قاتل جوان را بارها و بارها در شهر و حوالي خانه تان ديده و شاهد نگاه و رفتار عجيب اش بوده ايد؛ شايد او همان پسربچه خوش زبان سال هاي نچندان دور همسايه ديوار به ديوار شما است؛ همان كه پدر و مادرش در كودكي و به وقت لبخند، در گهواره گرم و نرم برايش لالايي مي خواندند و در زمان بيماري و تب، همراه با او، تب مي كردند و اشك مي ريختند… لازم نيست بگوييد كه او را نمي شناسيد!… من آن جوان را خوب می شناسم و در سال هاي نچندان دور و در خانه ديوار به ديوار شما، در كودكي، با همسرم بارها و بارها برايش لالايي خوانده ام… آه، خداي من؛ الان پسرم در كنج زندان، تب دارد، اما افسوس و صد افسوس كه ديگر همسرم نيست تا با هم براي جوان نوزده ساله مان اشك بريزيم… اي واي، همسرم؛ همسر مهربانم… خدایا… مرا چه می شود؟!… نه، دیگر نمی توانم بنویسم… بغُض راه گلویم را بسته است و نفس ام بالا نمی آید… دیگر جرات و تحمل و قدرت نوشتن ادامه ماجرا را ندارم… الهی، کمکم کن!

 

آخرین مطالب این بخش اخبار حوادث واقعی

ریزعلى خواجوى، دهقان فداکار کتابهای درسی شامگاه شنبه 11 آذر درگذشت."ریزعلى خواجوى" که با نام دهقان فداکار در کتابهای درسی شناخته و معرفی شده بود مدتها بدلیل بیماری ریوی در بیمارستانی در تبریز بستری بود و شامگاه شنبه 11 آذر...
اگر شما یک فروشنده باشید و در مغازه هنگامی که منتظر مشتری هستید با یک سارق مسلح به چاقو یا اسلحه مواجه شوید چه واکنشی از خود نشان خواهید داد؟ آیا با وجود مسلح بودن سارق، باز هم در مقابل...
ایران نوشت: در طبقه پنجم مجتمع قضایی خانواده - میدان ونک - زنان و شوهران سرگرم پیگیری پرونده‌های طلاق و مهریه بودند.مردی بلند قامت با ابروی در هم رفته وارد شعبه 273 شد. پس از او سه دختر جوان و...
دختر جوان به کارآگاهان گفت: «من و محسن حدود یک سال و نیم قبل با هم در ارتباط بودیم. تا اینکه یک روز فهمید قرار است برایم خواستگار بیاید. با شنیدن این خبر خیلی عصبانی شد و به همین خاطر...


  • دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی به نام قدم بزن

    دانلود آهنگ جدید سامان جلیلی به نام قدم بزن

    دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند به نام عشق من دانلود آهنگ جدید حمید عسکری به نام این حرفا حالیش نیست دلم دانلود آهنگ جدید فرزاد فرزین به نام روزای تاریک دانلود آهنگ جدید شهرام ناظری به نام برگ ریزان
    جدیدترین ترانه ها
  • آخرین مطالب